بر باد رفته
جیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییینگ!!!! دلم:صدای چی بود؟؟؟ هیچی غرورم شکست...!!!! میدونی چیه؟؟؟؟اون موقع که بهم گفتی برای همیشه باهاتم بهت اعتماد کردم...!!! حالا چی؟؟؟بعد اون همه اعتماد کاری کردی که تا عمر دارم پشیمون شم...!!! پشیمون از همه عالم و آدم... کاری کردی که از وجودم روی زمین حالم به هم بخوره... خواستی برگردی ولی به بن بست خوردی...واسه این که هیچ راه بازیو نمیدیدم تا ازش خواهش کنم که بهت اجازه ورود بده... یادته چقدر گل به دست تو خیابون منتظر شدم؟؟؟؟ اما نیومدی...!!! حالا تو خیلی وقته سر به بیابون گذاشتی و من بی تفاوت از کنارت رد میشم... اگه راست میگی یه دلیل بیاربرام...تا اشتباهمو درست کنم...!!! یه پاک کن تا خاطره های بدمو پاک کنم...!!!! بازم بارون شروع کرده....میدونی چیه؟؟؟؟ آسمون سر ابرا داد میزنه و ابرا گریه میکنن... دوباره فریبا شروع میکنه... -باز کجا فریناز؟؟ -دارم میرم قدم بزنم...نمیبینی داره بارون میاد...؟؟؟ -زود برگرد... -ok تو کوچه قدم از قدم ورمیدارم... صداش تو گوشم میپیچه... زود میرم تو پارک... -کجا میری من اینورم.... -ا...ببخشید ندیدمت... -بی خیال خوبی؟؟؟ -بله...مرسی.... -دخترم ببخشید...میشه کنارت بشینم؟؟؟ با صدای خانم مسن میپرم.. -بله ببخشید داشتم فکر میکردم شاید صداتون رو... -نه نه من همین الان صدات زدم عزیزم... به بچه های تو بوستان که سر بالا رفتن از پله های سرسره دعوا میکردن نگاه کردم... هرچی فکر کردم دیگه یادم نیومد بعد از اون احوالپرسی چی بهم گفتیم... انگار تصویرش مبهم بود...فقط یه هاله یادمه... بارون تند تند داره میباره...به طرف خونه میرم....آروم آروم میرم تا با آسمون حرف بزنم...با خودم...بلکه دلم آروم شه...اشکامو پاک میکنم...چند دقیقه دم در خونه وایمیستم تا بارون بریزه رو صورتم و قرمزیش بره...حوصله سین جیمای فریبا رو ندارم... من میام خونه...فریبا لباس پوشیده... -کجا میری؟؟ -دارم میرم بیرون...مواظب باشا... -من دیگه بچه نیستم فریبا... -من هنوز تو رو اون دختر مو خرگوشی شده میبینم که داره لی لی بازی میکنه... چشمک زد و رفت...میدونم چرا رفت... شاید اونم دنبال کسی میگرده تا باهاش درد دل کنه....شاید بابام...شاید خدا... شاید خودش... آهنگ فرهاد رو میذارم...قهوه رو میریزم و میام میشینم... با اینا زمستونو سر میکنم...با اینا خستگیمو در میکنم...!!!!!! تو رو خدا خودتون قضاوت کنین...اونقدری که خدا تو قرآن راجع به ما پرنسس ها و خانم ها گفته راجع به پسرا گفته؟؟؟ (الان به غیرت مردونه خواننده هامون بر میخوره)...ولی بی شوخی... دیروز روز دختر بود و با بچه هاکلاس رو گذاشته بودیم رو سرمون... فریناز:بچه ها به افتخار روز دختر کفو بزنین... فریده:برو بابا کی به دختر جماعت رو میده؟؟؟ فریناز:هر کی رو نده با من طرفه..!!!! فریده:اوهو.... میترا:خیلیم دلشون بخوادا ما دخترا نباشیم کی این مردارو میخواد جمع کنه؟؟؟ فریده:ننه هاشون...(البته من از طرف همه این خانم ها معذرت میخوام) فریناز:تو قرآن اینهمه راجع به ما توصیه شده ها فریده خانم...اصلا ما سوره نسا داریم...ولی سوره رجال نداریم که...(دلتون بسوزه موسیو ها) نسیم:فریناز بسه بشین بخون الان ازت میپرسه بعد بیا بشین زر زر کن که نخوندم... فریناز:من میگم نمیپرسه...!! فریده:اونم گفت باشه...!!! techer:hello every body everybody:hello ma'm خانم داشت اسمارو صدا میزد که زود دس به کار شدم... farinaz:teacher plz don't ask the dialog this section teacher:and what's the reason farinaz:this is the day of girls and prencesses faride:shame on you farinaz we read our lessons no teacher u must ask us teacher:i won't ask u so but u should give an exam next saturday و اینگونه شد که خانم ازمون درس نپرسید به احترام روز دخترای گلی مثل من...!!! خیلی روز خوبی بود...حالا آقایون بشینن به امید روزی که روز پسر هم داشته باشیم... میترسم فاصله ها اینقدر تو گوشت بخونن که دیگه منو نبینی... میترسم اگه منو نبینی دیگه هیچ جایی برام تو قلبت نذاری... من خیلی میترسم... میترسم وقتی داری میری نفسم حبس شه... میترسم منو با یه نیشخند تلخ تنها بذاری... اونوقت بفهمم که اینهمه مدت عشقم بهت بی فایده بوده... میترسم وقتی داری میری درو پشت سرت نبندی اونوقت مجبور شم همیشه تا آخر عمرم دنبالت بگردم... من میترسم وقتی رفتی دیگه اسمم یادت نیاد... میشه نری؟؟؟؟نرو...!!! فریناز رهبر
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


